تبلیغات
نم نم بارون - دلتنگی

کوچه ی بارانی

 
 
دلتنگی
نظرات () |

دلتنگی


بذر دلتنگی همین نزدیکی ها،گوشه کنار قلبمان ریشه می دواند،مثل علف هرز ولی هر چه هست خوشبوست مثل گل های وحشی و سرکش،مثل قاصدک همچو روح از میان انگشتانمان فرار میکند
دلتنگی پیچک نیست ولی کلی خیال دور دلمان می پیچاند
صدا که ندارد،نه حتی می توان بودن و نبودنش را فهمید،همیشه سایه وار پشت سایه هایمان پنهان و تکرار میشود.گاهی پشت خنده هایی که تلخ می شوند،گاهی حرف هایی زده  وجواب هایی نزده و گاهی هم در شب سنگی می شود که بر شیشه دل تقی بزند و فرار کند
دلتنگی را نه میشود شکار کرد نه انکار کرد ،باد سرکشی است،از همه جای خانه ی دل سرک می کشد تا گرد و خاکی به پا کند.
دلتنگ شدن و سراغ خاطرات رفتن کار را خرابتر میکند،مثل باز کردن زخمی که هیچ وقت خوب نمیشود.
راستش دلتنگی نه فلسفه سرش میشود نه منطق.اول کار که مثل یک کودک معصوم است با آنکه میدانی بزرگ شد بلای جانت میشود،باز به آغوشش می کشی،نه می توانی نه می خواهی از سرت واکنی،می گذاری هرچقدر دلش بخواد بزرگ شود
هر چه هست بخشی از زندگی است.مثل خاکسپاری،حتی زنده شدن خاطرات مرده از گور هم دیگر کفاف نمیدهد،مثل دلتنگی به کسی که حتی خودش هم جای خودش را پر نمیکند
و
نه آن لحظات و خاطرات برایت بهشت می سازند
نه دلتنگی جهنم
ولی میدانی هر دویشان زندگی را برایت برزخ میکنند



مرتبط با : ادبی
نویسنده : علی م
تاریخ : شنبه 20 مهر 1392
زمان : 01:21 ق.ظ